بزرگ بن شهريار الرامهرمزي ( مترجم : محمد ملك زاده )

59

عجائب الهند بره وبحره ( عجايب هند ) ( فارسى )

راهى كه آمده بود برگشتم ولى در ميان انبوه درختان جنگل راه را گم كرده ناچار شدم به درختى بالا روم و شب را روى درخت به سر برم . چون صبح شد ديدم ميمونها بنابر معمول مىآيند همين كه از من رد شدند من نيز بر اثر آنها به راه افتادم تا آنكه دريا از دور نمودار شد ، آنگاه باز بر درختى بالا رفته شب را در آن به‌سر بردم . روز بعد پس از مراجعت ميمونها از درخت به زير آمدم و به رفقايم پيوستم . چون نظر آنها به من افتاد از خوشحالى بناى گريستن گزاردند و گفتند ما يقين كرده بوديم كه تو تلف شده‌اى من داستان خود را براى آنها نقل كردم و طلاها را پيش آنان ريختم . از اين پيش‌آمد غم و اندوه ديگرى به ما دست داد زيرا براى حمل اين ثروت فراوان وسيلهء كافى نداشتيم و بيم آن بود كه اگر طلاها را با قايق حمل كنيم نظر به كوچك بودن آن در دريا غرق شويم به‌علاوه نمىدانستيم از چه راهى برويم . بالاخره همه متفق شديم بر اينكه برويم به صحرا و مقدار ديگر طلا بدست آوريم و نزديك قايق جمع كنيم و به خدا توكل جوئيم . از آن پس روزهايى كه ميمون‌ها نزد ما نمىآمدند از صبح به جانب صحرا روان مىشديم و مقدارى طلا از زمين بيرون آورده نزديك قايق در زير خاك دفن مىكرديم . بدين منوال مدت يك سال به اين كار مشغول بوديم تا اينكه مقدار زيادى طلا كه وزن آن را نمىدانستيم جمع آورى شد . در اين مدت ميمونها بنا به عادت خود يك روز در ميان پيش ما مىآمدند . غذاى ما در تمام مدت ميوه‌هاى جنگل و شرب ما آب گواراى جزيره بود . روزگار ما بدين‌سان مىگذشت تا روزى كشتىاى را در دريا نزديك جزيره مشاهده كرديم كه عازم عمان يا بندر سيراف بود ولى طوفان